| صفحه اصلي | آرشیو | ايميل من |
|
الان ساعت ۱۰ : ۲۰ است .
این دفعه ناخواسته به سبزوار اومدم . خیلی اتفاقی روز ۴ شنبه ( چند روز پیش ) رئیسم گفت : برای یک ماموریت تو تهران آماده ای ؟ والا من زیاد آمادگی شو نداشتم . ولی قبول کردم گفتم تا اینجاهم هم میام دیشب ساعتای ۱ نصف شب رسیدم سبزوار دیروز از صبح تا ظهر تهران بودم یک بسته ( البته کار شخصی بود ) از رئیسمون رو باید تا یه جا می بردم البته کار آقای بختی رو هم رو ناقض انجام دادم. خلاصه دیشب رسیدم سبزوار ، امروز جمعه بود جایی زیادی نرفتم اوضاع خونه زیاد جالب نیست . باز همون آش و همون کاسه ( تن ماهی و فروختنش ! ضامن و فحش و بد و بیرا ها !!! ) ( دعوا هایی که هر لحظه ممکنه .... ) بهتره تا حال من بدتره نشده برم به سربازی ادامه بدم آقای خ ؟ ل هم برای من خط نوشن کشیده نمی دونم کدوم دختری رو می خواد به ما قالب کنه اگه دختر خودش نباشه کسی غیر از اون نمی خوام !!! حالا چه پر رو !!!! کی به تو زن داد ... چه از خود راضی !!!!
خلاصه به یک دریای طوفانی ..... دل ما رفته مهمانی دیگه تمی خوامن برای خونه خودم رو داغون کنم . چون می دونم دیگه فایده نداره اصلا و به هیچ وجه فایده نداره بگذریم ............ راستی ، تو تهران یه اسپیکر خوب برای س گرفتم بهش زنگ زدم خیلی خوشحال شده بود.!!! فردا بعد از ظهر باید برم شاهرود تا پس فردا ( یکشنبه ۸/۱۰/۸۷) خودم رو معرفی کنم
بای بای
|+| نگاشته شده توسط مسافر در جمعه ششم دی 1387 و ساعت 19:52 |
من ساعت ۵ بعد از ظهر ۱۵/۸/۸۷ با اتوبوس رفتم سبز.
خوشبختانه اوضاع خونه خوب بود . هوا سرد بود . ولی گرمای دیدار اعضای خونه منو گرم گرم کرد. تو این ده روز دنبال کسر خدمت رفتم ولی متاسفانه به جایی نرسید خیلی منو سر دووندند.... حتی بخاطرش یه روز مرخصی مو تمدید کردم. ولی برام گواهی صادر نکردند .... گفتند سال ۸۶ تو کجا بودی ؟ من هم زیاد اصرار نداشتم بهش گفتن تو که قصد نداشتی به من گواهی بدی چرا منو اینقدر علاف کردی ؟ فعلا که بی خیالش شدم. من ۲۶/۸/۸۷ ساعت ۶ صبح رفتم پادگان. به مر هم دفتر رو رسوندم . بعد از یک روز بهش گفتم من به چشم خواهری بهت نگاه کردم قصدی نداشته ام !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مثل سگ از این حرفم پشیمون شدم نباید اینطوری می کردم دوباره بهش قضیه رو گفتم اون هم کجا ؟ تو اتوبوس که داشتم با مهدذی می اومدم شاهرود با اس ام اس !!!!!!!!!!! اون بد بخت قاتی کرده بود من هم واقعا از این گیج بازیام خسته شده بودم همون شب که رسیدیم با گئشی مهدی باهاش صحبت کردم و بهش گفتم "" دوستش دارم"" ولی کار از کار گذشته بود .... نباید خراب می کردم که حالا اینطوری درستش می کردم خاک بر سرم .... من دفتر رو دادم ... ولی چرا اینطوری باید بهش می فهموندم ؟؟؟؟؟؟/ بگذریم ........................ من امشب اومدم تو شهر تا صبح مرخصی دارم. اومدم تا یه آزمایشگاه پیدا کنم .... برای جواب آزمایش زردی یه آزمایشگاه پیدا شد اون هم که گفت : تاریخ دفترچه مال شهریوره !!! قبول نمی کنیم امشب خونه آقای حیدری می خوابم برم که داره دیر میشه فعلا بای بای
|+| نگاشته شده توسط مسافر در چهارشنبه ششم آذر 1387 و ساعت 19:46 |
امروز 4 شنبه - کافینت sk - ساعت 10: 14
سلام من 10 روز (البته در واقع 9 روز ) مرخصی گرفتم /.
من 15/8/87 از پادگان خارج شدم و 25/8/87 باید خودم رو معرفی کنم .
حیف شد .. کاشکی دفعه پیش اون یک روز رو غیبت نمی کردم چون باعث شد این دفعه خیلی کم مرخصی به
من بدن ..... حالا بگذریم . . .
امروز مهدی از شاهرود میاد . . .
اوضاع خونه زیاد خوب نیست همش به خاطر مج . .
دلخوشی من همون خ.د هستش . اتفاقاً اون دفتری رو که قرار بود چند ماه پیش بهش برسونم
امروز بعد از ماه ها توی اداره پ قرار گذاشتیم و بهش رسوندم . چقدر خوشحال بود. !
چه صورتی درست کرده بود. !! چه ماه شده بود چقدر دوستش دارم . !!!!! شکل گلشیفته فراهانیه این بشر !
خب تا مرخصی آینده که اوج زمستونه خدا نگه دار بای بای
|+| نگاشته شده توسط مسافر در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 12:17 |
سب من که میشکنم !
سبب منم که میشکنم
اما حرفی نمی زنم ! اگه هیچ کس برام نموند ... واسه اینه که سبب منم !
عید فطر رو تبریک میگم ! امسال ماه رمضون اصلاْ نتونستم روزه بگیرم ! ققط ۳ روز روزه گرفتم ! دیشب و امروز خونه فاطی شون بودم ! تا دو ساعت دیگه باید برم پادگان .. امروز نگهبان اسلحه خوونه هستم ! امسال ۲۱ رمضان خونه خاله نس نبودم ! حال رفتن به خونه و دیدن دعواها رو اصلاْ ندارم ! افسردگی من شدید شده خیلی نا امید شده ام ! احساس من از بین رفته ! یک آدم بی احساس و بی تفاوت و بد اخلاق ! خدایا بگو اینا همه خوابه ! قصد دارم دانشگاه آزاد شرکت کنم ! ولی با چه پولی ... چه شهریه ی سنیگینی ! خدایا توکل بر تو ! هر چی تو میخوای !
|+| نگاشته شده توسط مسافر در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت 11:11 |
خاطره بد سه روزه !
تصمیم جدی داشتم تا یک مرخصی سه روزه بگیرم تا هم برای کسر خدمت سربازی اقدام کنم و هم برای پاهام که خیلی بعد ازعمل ضعیف شده اند به دکتر، اقدام کنم . خلاصه 9 شهریور با هزار منت، با خوشحالی برگه مرخصی رو گرفتم و با پراید ( دو ساعت و نیمه) به شهر رسیدم. شروع مرخصی : بعد از ظهر 9/6/87 ورود به پادگان : 13/6/87 اما چشمت روز بد نبینه ......... کاش نمیومدم ! از در که به خونه وارد شدم ، با مجید روبرو شدم . روبوسی و حال و احول ... مامان ، پریشون بود . تابلو بود قیافش ! به مامان گفتم باز چه خبره ؟ باز سر چی دعوا کرده اید ؟ مامان هم طبق معمول حاشا می کرد ! خلاصه گفت : سر شستن فرش با مج بگو مگو کرده ام . روز بعد که خیر سرمون ، روز اول مرخصی بود در یک نمایشنامه قرار گفته بودم. یک نمایشنامه حقیقی اما تلخ ! دعوای مج و ص کماکان ادامه داشت .. روزها و شب ها ....... اولین حادثه زمانی بود که دیدم دان در می زنن ... ص بود.... چه بد ! روسری جلوی دهان و صورت .. گریه کنان وارد خونه شد .... مج تا جایی که جا داشته (به خاطر مسائلی که به من مربوط نمیشه !) اونو تو خیابون زده . روز دوم مرخصی مر زنگ زد . خبر بدی دارم - چی شده ؟ - حالم خوب نیست - از بیمارستان میام – چی شده – متاسفانه بچه مرد --- پنج شنبه از بیمارستان تحویلش میگیریم برای دفن . روز سوم مرخصی ، مر- د به خونمون زنگ زده بود . من خونه نبودم . رفته بودم برای کارهای بسیج. مامانم گوشی رو برداشته بود . به مرتضی بگو : حتماً بهم زنگ بزنه . یه کار واجب دارم باهاش ... من هم زیاد خوشحال نشده بودم ، بالاخره توی پست پیداش کردم . چی شده ؟ - با سرابی دعوا کرده ام - تو هم خیلی جر و بحث رو دوست داری- اگه بدونی چی شده ! – حالا چی کار داشتی ؟ - هیچی ، امروز نامه ها رو تو جمع کن ! ....... ظهر شد چشمت روز بد نبینه ! ساعت 5/11 ظهر بود که با هم داشتیم می رفتیم بانک تجارت مرکزی . در یک چشم به هم زدن ، یه موتوری از خدا بی خبر از من که رد شد زد به مر – د و بیا و تماشا کن ! چنان ضعفش کرده بود که نتونست گریه کنه ! من نمیدونستم به اون باشم که توی خیابون ولو شده بود ... به چکهایی که دور و برش جمع شده بود... به موتوریه که زد و فرار کرد . شب شده بود . نه کارهای بسیج رو انجام داده بودم ... نه برای پاهام به دکتر رفته بودم . بعد فهمیدم رفته بودم به جنگ زندگی ! دیشب بود که نای برخواستن از رختخواب رو نداشتم . حالم بشدت بد بود. بابام دستم رو گرفته بود می گفت پاشو برو شاه .. مامان لج کرده بود پاشو بروغیبت می زنن ! اما کی از دل من خبر داشت ؟ کی می دونست بیام شاه سر از دکتر و آزمایشگاه و کم خونی و مریضی درمیارم ؟ امروز(13/6) باید خودم رو به یگان معرفی می کردم ... اما سر از دکتر درآوردم ! شنبه میرم جواب آزمایش رو می گیرم ! بای
|+| نگاشته شده توسط مسافر در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 17:42 |
سلام
توی این هفته توی دفتر پست کار می کردم . بد نبود . یه چیزی حدود ۲۰ تومن هم نصیبمون شد. امرزو بهش زنگ زدم . یکم با هم حرف زدیم . دلش هنوز پره . هرچی میگم کوتاه بیا . فایده نداره ! خلاصه قراره فردا (جمعه) ساعت ۵/۹ صبح ببینمش . بهم گفت : منتظرتم .... باید بهش بفهمونم که .. . .... دیگه جونم به لبم رسیده .... باید بهش بگم .......... تا بعد .... م مریم پائیزی من * گره اخماتو واکن دستاتو بالا بگیرو ، * واسه فر دا دعا کن وعدمون هر روز ابری *زیر الماسای بارون چه بهار باشه چه پائیز ، * چه تابستون چه زمستون یه روزی میام کنارت *تو رو می برم تا خورشید یه روز که رفته باشه * از نگات سایه تردید آسمون آرزوتو * چرا بی ستاره کردی؟ هرچی که نامه نوشتم *چرا رفتی پاره گردی؟ سرنوشت ما همیشه * مثل حالا تلخ وبد نیست شاید اونجوری که می خوای * کسی عاشقی بلد نیست گل مریم توی دنیا * همه جا غصه و درده ولی با عشق و صبوری * اون که رفته برمی گرده در آسمون همیشه * رو نیازا بازه مریم دیر می یام منتظر باش * راستش این یه رازه مریم وقتی یاد تو می افتم * معبد دلم می لرزه تو کنارمی همیشه * جاتم این جا سبزه سبزه توی کوچه رسیدن * می پاشیم آب فراوون می ذاریم شادی و قران، * میاریم آینه و شمدون می ریزم گلای یاسو * زیر پاهای تو کم کم تو فقط منتظرم باش * نازنینم گل مریم نیمه گمشده من * بی بهنونه مال من باش من تو فکر تو می مونم * تو توی خیال من باش قصه پاکی چشمات * موندنی ترین ترانه س لحن ناز و مهربونت * یه کتاب عاشقانه س مریم چشم انتظارم * دیگه نزدیکه رسیدن نگو تنهام ، نگو مردم روی خوش نشون نمیدن دختر شبای پاییز * می مونم با تو همیشه واسه من هیچکی تو دنیا * مریم خودم نمیشه
|+| نگاشته شده توسط مسافر در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 و ساعت 15:27 |
امروز برای اولین بار ، مفصلا با هم صحبت کردیم . داشت از غصه می ترکید ... خوب درکش می کردم ! یکم گریه کرد خیلی دلداریش دادم . ولی من همچنان دلم مثل همیشه بود . کسی دل منو نگاه نکرد ! کسی فریاد بی صدای منو نشنید با اینکه خوب فریاد بی صدای دیگران را از دوردستها می شنیدم ! من پس فردا قراره برم ش.ا. قرار شد جمعه صبح تو دفتر برم ببینمش . دلم براش تنگ شده .. خیلی ... عقل فرمان نمیده دیگه .. خیلی بده .. خیلی ناجوره ... دیگه امرزو همش احساس برام حکم صادر می کرد.. " الهی و ربی من لی غیرک " |+| نگاشته شده توسط مسافر در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 و ساعت 15:48 |
می خوام امروز یه جوری بهش بگم دوستش دارم ... خدایا میشه ؟ میشه بهش بگم ؟
م ر ی م می خ و ا م ت .......................... |+| نگاشته شده توسط مسافر در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 7:30 |
با سلام
الان یه هفته از ماموریت من گذشته .... چه زود گذشت ! یه هفته هم گذشت و بعد از ۶۶ روز به یه مرخصی ۷ روزه اومدم! امروز (۱۲/۵/۸۷ ) اولین روز مرخصی من هستش . ان شا الله ۱۹/۵/۸۷ (۳۰/۵ صبح) باید خودم رو معرفی کنم . ماه رمضان نزدیکه ............. توکل به خداوند ........... خدا توفیق بده برا روزه ........... الهی آمین. ---------------------------------------------------------------------------------------------------------- شعرهای جدید : ۱ - پویل بیاتی ۸۷ ۲- سیاوش قمیشی (رگبار) البته اینو فقط ۲ تاشو گوش دادام. ----------------------------------------------------------------------------------------------------------- |+| نگاشته شده توسط مسافر در شنبه دوازدهم مرداد 1387 و ساعت 6:25 |
سلامی به گرمی شعرهای سیاوش قمیشی که این روزا دنبال آلبوم رگبارش می گردم.
خیلی قشنگ خونده حتما گوش کنید ! راستش دفعه پیش که اومدم مرخصی یادم تاریخ و مدت مرخصی مو ثبت کنم . من ۱ مرداد از طرف رئیسم به یه ماموریت ۲۴ ساعته رفتم . باید ۲ مرداد (چهارشنبه) تهران می بودم. خوشبختانه ماموریتم به خوبی و در کمترین زمان ممکن انجام شد. ۳ و ۴ مرداد اینجا بودم. ۶م خودم رو به یگان معرفی کردم. رئیسم خیلی خوشحال شده بود .............. |+| نگاشته شده توسط مسافر در شنبه دوازدهم مرداد 1387 و ساعت 6:17 |
|
زيباترين نجواي من![]() لا اله الا الله الحلیم الکریم . لا اله الا الله العلی العظیم . سبحان الله رب السموات السبع و
رب العرضین السبع و ما فیهن و ما بینهن و رب العرش العظیم و الحمدولله رب العالمین. برحمتک یا الرحم الراحمین. حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم
به من ايميل بزن آرشيو مطالب نوشته های پیشین
دی 1387آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 آذر 1386 پيوندها
دوست خوب خدا صبا ; رفیق خوب روزهای من |